GHORBAT&EINSAMKEIT


GHORBAT
  Startseite
  Archiv
  وصیت
  شعر
  Gästebuch
  Kontakt

Links
  
  
آلبوم تصاوير من
  بی نام
  چرت وپرت
  !!!......لینک بدین وگرنه
  عقشولانه
  بنیاد فرهنگ ایران
  Mitfahrgelegenheit
  
" class="navi" target=_blank>


ALMANI/PERSISCH Sale- Jahr 2565 2006 1385

http://myblog.de/amiru

Gratis bloggen bei
myblog.de





 
دوستان شرح پريشانى من گوش كنيد
داستان غم پنهانى من گوش كنيد
قصه ى بى سروسامانى من گوش كنيد
ما جراى من و حيرانى من گوش كنيد
شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا كى؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كى؟
روزگارى من و دل ساكن كويى بوديم
ساكن كوى بت عربده جويى بوديم
دل و دين باخته ديوانه ى رويى بوديم
بسته ى سلسله ى سلسله مويى بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشترى و گرمى بازار نداشت
يوسفى بود ولى هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمى بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبى و رعنايى او
داد رسوايى من شهرت زيبايى او
بس كه دادم همه جا شرح دلارايى او
شهر پر گشت ز غوغاى تماشايى او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كى سروبرگ من بى سروسامان دارد
چاره اينست و ندارم به از اين راى دگر
كه دهم جاى دگر دل به دلاراى دگر
چشم خود فرض كنم زير كف پاى دگر
بر كف پاى دگر بوسه زنم جاى دگر
بعد از اين راى من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكى است
حرمت مدعى و حرمت من هردو يكى است
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكى است
نغمه ى بلبل و غوغاى زغن هردو يكى است
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه ى مرغ خوش الحان نبود
چون چنين است پى كار دگر باشم به
چند روزى پى دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه ى گلزار دگر باشم به
نوگلى كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن كه بر جانم از او دم به دم آزارى هست
مى توان يافت كه بر دل ز منش بارى هست
از من و بندگى من اگرش عارى هست
بفروشد كه به هر گوشه خريدارى هست
به وفادارى من نيست در اين شهر كسى
بنده اى همچو مرا هست خريدار بسى
مدتى در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه ى درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوى دلاراى دگر
با غزالى به غزلخوانى و غوغاى دگر
تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردى اين طايفه افسرده شود
اى پسر چند به كام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه ى عيش مدام دگرانت بينم
ساقى مجلس عام دگرانت بينم
تو چه دانى كه شدى يار چه بى باكى چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكى چند
يار اين طايفه ى خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
مى شوى شهره به اين فرقه هماواز مباش
غافل از لعب حريفان دغا باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازى خود را
اين نه كارى است مبادا كه ببازى خود را
در كمين تو بسى عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه قفايى نخورى
واقف كشتى خود باش كه پايى نخورى
گرچه از خاطر وحشى هوس روى تو رفت
وز دلش آرزوى قامت دلجوى تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوى تو رفت
با دل پر گله از ناخوشى خوى تو رفت
حاش ِلله كه وفاى تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند



Verantwortlich für die Inhalte ist der Autor. Dein kostenloses Blog bei myblog.de! Datenschutzerklärung
Werbung